تبليغاتX
صدای بی صدا
 
حرفهای دلم
 

همه می پرسند چرا موهات سفید شده؟

راستی چرا موهای من سفید شده؟
اولا فقط یکی بود. اونو از ریشه در آوردم اما بعد شد دو تا اونا رو هم از ریشه کندم. اما شدن پنج تا.

همه میگفتند به خاطر اینه که اونا رو کندی.

اما از زمانی که پنج تا بودن دیگه اونا رو نکندم اما مرتب زیاد تر شدن. الان حتی نمی دونم چند ت هستند.

راستی چرا اینطوریه؟ شما می دونید؟ چرا همه می پرسند موهام واسه چی سفیده؟

سفیدیشونو دوست دارم. راستش دوست دارم همشون سفید بشن. احساس خوبیه.

از دو سال پیش تا الان خیلی خیلی زیاد شدن. می دونین چرا؟ چون شاید اونقدری که باید، خوشحال نبودم.

راستی شما می دونین خوشحالی یعنی چی؟

یعنی آدم حال خوشی داشته باشه؟

اما اگه خوشحال نبودنم باعث سفیدیشون شده چه بهتر من که می خوام سفید باشن.

زندگی کردن در شرایطی که هر کسی فقط به فکر خودشه و هر کاری از خودخواهی آدم ها نشأت می گیره قشنگه؟ حال خوشی داره؟

من فقط می خوام آروم باشم. مهم نیست موهام چه رنگیه فقط می خوام خوب زندگی کنم.

  نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 0:17  توسط مهرداد  | 

هرگز لحظه ای را فراموش نخواهم کرد. لحظه ها آرام و سرد گذشتند و پیکرم را به خود آغشته کردند و هر پاره ای از وجودم را به خود آلود و مرا متهم ساخت به سردی.

سرد اما دلگرم... اما گرمای درونش طاقت سرمای بیرونش را نداشت. چرا که هر پاره ای از تنش را خودش گم کرده بود.

با خودش عهد بست که قلبش را به سردی او هدیه کند شاید او گرم شود. برایش همین قدر بس بود که او گرم باشد و بتواند به گرمی او را نگاه کند.

روز و شب در تصور نگاهی آرام و گرم چشمانش را خیس کرد اما هرگز دستی به سویش دراز نشد.

  نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 11:54  توسط مهرداد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM