تبليغاتX
صدای بی صدا
 
حرفهای دلم
 

و خدا باز هم نزديکتر از من به زندگی و هر آنچه آرزويش را در سر داشتيم.

آرزوی بزرگ شدن و ديدن روی ميز پدر که وقت کار خواباش ميبرد. و ۱ سؤال که هميشه در ذهنم بود.

پدر چه قصه اي ميخواند که خوابش مي برد؟

سر آخر بزرگ شدم و قصه ی پدر را ديدم امّا...

پدرم هميشه ميگفت:

پسرم بپر تو بقلم.

هر بر ازش مي پرسيدم آخه من که بال ندارم چه جوری بپرم، جواب ميداد حالا تو بپر بعدن خودت ميفهمی.

امّا من هيچوقت نفهميدم اين بعدن کی مياد.

سال ها گذشت و باز هم نفهميدم که چرا پدر آن قصه را ميخواند....

 

  نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 11:25  توسط مهرداد  | 

خدا خودش ميداند که من هيچ وقت قصد اذيتش را نداشتم.

زندگی فقط ماندن در ميان آدميان بود نه ماندن در کنار آدميان.

مرا با خود خواهد برد به انجایی که هرگز تصور نميکردم. تصور آنچه از من برتر بود و خواهد بود برايم از زنده ماندن در اين دنياي پوچ بيهوده و بی انتها سخت تر است.

کاش مسئله هيچکس با من همراز نشد و من نيز هرگز نيزی طلب نکردم و رازم را در خودم کشتم اما من هرگز چنين کاری نخواهم کرد که درونش آلودگی را حس کند.

آلوده به چه؟

نميدانم...

خدا یا چه مينويسم و چه ميگويم که اينچنين مرا ملامت مي کنند و مرا سر گردن کرده اند مگر نه اينکه خودشان مرا به اينجا آوردند.

به کجا؟

جایی که زنده ماندن در گروی پذيرش مرگ است؟ من نميخواهم مرگ را بپذيرم در حالی که سر تا پاي وجودم ندای زندگی را ميشنود و کاش هرگز آن لحظه نباشد که من بخواهم زندگيم را آغاز مرگی بخوانم.

کاش کاش کاش...

مرگ....

اما نه من زنده ام و زندگی خواهم کرد تا ابد...

 

این متن رو تو چالوس روی صندلی های اداره مخابرات نوشتم. وقتی که دوستم داشت با رییس اداره به خاطر گرفتن اطلاعات حرف می زد من روی صندلی های راهرو طبقه اول نشسته بودم و با laptop دوستم اين متن رو نوشتم.

زياد در موردش فکر نکردم

بنابراين ببخشيد که اينقدر بده مثله همه قبلی ها

 

 

  نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 17:16  توسط مهرداد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM