حرفهای دلم |
همراه با لحظه ها گذشتيم و گذشتيم غافل از آنکه زمان نيز همراه ماست.
درست شانه به شانه ما. آنقدر نزديک که حضورش را حس نکرديم. زمان نيز خوشحال نبود. تلنگری به ما زد. هر بار گمان کرديم باد است يا باران. ![]()
افسوس که تلنگر های زمان را حس نکرديم. چه مصيبتی بود آن لحظه که فهميديم زمانی ديگر نيست. زمان تمام سعی اش را مي کرد تا به ما بگويد به آخر نزديکيم.![]()
امّا ما هرگز نفهميديم. و آن لحظه که به يکباره احساس خلا کرديم نيز نفهميديم که زمان را از دست داديم. زمان ديگر با ما نبود. در واقع ما ديگر با زمان نبوديم. زمان ما را رها کرده بود.![]()
خوشحال نبوديم، نمي دانستيم چه بر ما گذشته، نمي دانستيم چرا خالی شديم.
نمي دونم چي يا کي. نميدونم کی يا کی. نمي دونم نمي دونم. فقط مي دونم دوستت دارم... من نميدونم اين حس عشقه يا نفرت يا دوست داشتن يا دوست نداشتن. من نميدونم چرا من و تو جدا شدنی نيستيم. من نميدونم چرا اينقدر همديگه رو دوست داريم. من نميدونم چرا اينقدر بهم کمک ميکنی. نميدونم واقعاً اينقدر لايق کمک هستم؟
دوست دارم خدا يا بازم کمکم کن.![]()
زنده يا مرده آيا تفاوتی وجود دارد؟ آيا غير از اين جسم سنگين بيهوده تفاوتی هست؟
آيا مردن بهتر نيست؟![]()
آيا بهتر نيست که روحمان آزاد به هر جا که ميخواهد برود؟
آيا بهتر نيست بدانيم؟ بدانيم که فردا چه ميشود؟ بهتر نيست بدانيم کی ميميريم؟
فردا ميميرم...
فردا؟!!!!!!
نه نه نه نه نه نه.........
فردا که ميميرم پس به چه اميد داشته باشم؟
از خواب بيدار شدم و چشمانم را به سقف دوختم، سقف نيز به من خيره بود. آنقدر خيره که چشمانش به سفيدی رفته بود. کاش ميتوانستم.
خانه شلوغ شد. وای. تنهایی که مي آیی؟ مي خواهم در تنهايه خويش به خويشه خويش نگاه کنم. اين من هستم يا نيستم؟ اين من نيست که مي رود اين من نيست که مي آيد.
for the first time in my life i had a good feelings about myself. who can believe such a thing?
can you tell me who i am?![]()
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|