تبليغاتX
صدای بی صدا - پرواز
 
حرفهای دلم
 
بالهایم را گشودم و بر بالینش به هوا خواستم.

پیرامونم را نگریستم٬ هر لحظه همه چیز کوچک تر می شد.  کوچک و کوچک تر.

به آسمان نگریستم هر لحظه همه چیز بزرگ می شد. بزرگ و بزرگ تر.

خدا یا کدام را باور کنم؟ آن یا این؟

هر ستاره مر به خود می خواند اما هیبتش مرا به وحشت می اندازد و فراریم می دهد.

پس آن همه چشمک برای چه بود؟

هر لحظه برایم ناگوارتر می شود این پرواز. دوری از او! نه...

پرواز به این قیمت هرگز نمی ارزد.

بالهایم را به آسمان هدیه دادم و به سویش شتافتم. می دانم او مرا به سلامت خواهد گرفت.

  نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:33  توسط مهرداد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM