حرفهای دلم |
خدا خودش ميداند که من هيچ وقت قصد اذيتش را نداشتم.
زندگی فقط ماندن در ميان آدميان بود نه ماندن در کنار آدميان.
مرا با خود خواهد برد به انجایی که هرگز تصور نميکردم. تصور آنچه از من برتر بود و خواهد بود برايم از زنده ماندن در اين دنياي پوچ بيهوده و بی انتها سخت تر است.
کاش مسئله هيچکس با من همراز نشد و من نيز هرگز نيزی طلب نکردم و رازم را در خودم کشتم اما من هرگز چنين کاری نخواهم کرد که درونش آلودگی را حس کند.
آلوده به چه؟
نميدانم...
خدا یا چه مينويسم و چه ميگويم که اينچنين مرا ملامت مي کنند و مرا سر گردن کرده اند مگر نه اينکه خودشان مرا به اينجا آوردند.
به کجا؟
جایی که زنده ماندن در گروی پذيرش مرگ است؟ من نميخواهم مرگ را بپذيرم در حالی که سر تا پاي وجودم ندای زندگی را ميشنود و کاش هرگز آن لحظه نباشد که من بخواهم زندگيم را آغاز مرگی بخوانم.
کاش کاش کاش...
مرگ....
اما نه من زنده ام و زندگی خواهم کرد تا ابد...
این متن رو تو چالوس روی صندلی های اداره مخابرات نوشتم. وقتی که دوستم داشت با رییس اداره به خاطر گرفتن اطلاعات حرف می زد من روی صندلی های راهرو طبقه اول نشسته بودم و با laptop دوستم اين متن رو نوشتم.
زياد در موردش فکر نکردم
بنابراين ببخشيد که اينقدر بده مثله همه قبلی ها
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|