تبليغاتX
صدای بی صدا - قصه پدر
 
حرفهای دلم
 

و خدا باز هم نزديکتر از من به زندگی و هر آنچه آرزويش را در سر داشتيم.

آرزوی بزرگ شدن و ديدن روی ميز پدر که وقت کار خواباش ميبرد. و ۱ سؤال که هميشه در ذهنم بود.

پدر چه قصه اي ميخواند که خوابش مي برد؟

سر آخر بزرگ شدم و قصه ی پدر را ديدم امّا...

پدرم هميشه ميگفت:

پسرم بپر تو بقلم.

هر بر ازش مي پرسيدم آخه من که بال ندارم چه جوری بپرم، جواب ميداد حالا تو بپر بعدن خودت ميفهمی.

امّا من هيچوقت نفهميدم اين بعدن کی مياد.

سال ها گذشت و باز هم نفهميدم که چرا پدر آن قصه را ميخواند....

 

  نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 11:25  توسط مهرداد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM