تبليغاتX
صدای بی صدا -
 
حرفهای دلم
 

هرگز لحظه ای را فراموش نخواهم کرد. لحظه ها آرام و سرد گذشتند و پیکرم را به خود آغشته کردند و هر پاره ای از وجودم را به خود آلود و مرا متهم ساخت به سردی.

سرد اما دلگرم... اما گرمای درونش طاقت سرمای بیرونش را نداشت. چرا که هر پاره ای از تنش را خودش گم کرده بود.

با خودش عهد بست که قلبش را به سردی او هدیه کند شاید او گرم شود. برایش همین قدر بس بود که او گرم باشد و بتواند به گرمی او را نگاه کند.

روز و شب در تصور نگاهی آرام و گرم چشمانش را خیس کرد اما هرگز دستی به سویش دراز نشد.

  نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 11:54  توسط مهرداد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM